تبلیغات
مطالب زیبا و پر محتوا
مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

                       

اولیو وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او کوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:  آقای هولمز،  تصور میکنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس کوچکی می کنید.

هولمز پاسخ داد: احساس نیم سکه طلائی را دارم که بین پول خرد قرار گرفته باشد.

........................................................................................................

با ارزش ترین چیز نزد هر انسان نفس اوست.




طبقه بندی: مطالب زیبا، داستان کوتاه،
[ جمعه 20 اسفند 1389 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

 

«کاترین» دخترك هشت ساله ای بود ، شبی در اتاق آرام خوابیده بود که از صحبت های پدرو مادرش فهمید كه برادر کوچکش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج پسرش را بپردازد . کاترین شنید كه پدر آهسته به مادر می گوید: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .

کاترین با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست ، سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ..... فقط 5 دلار ...... بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود .

دخترك پاهایش را به هم زد و سرفه میكرد ، ولی داروساز توجهی نمیكرد . بالاخره حوصله کاترین سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد ، و با تعجب گفت : چه میخواهی ؟!! دخترك با نگرانی پاسخ داد : برادرم به شدت بیمار است ، میخواهم برایش معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : چه بخری عزیزم !!؟ دخترك توضیح داد : چیزی در سر برادر کوچکم رفته و پدر می گوید: «فقط معجزه میتواند او را نجات دهد» من هم میخواهم معجزه بخرم...قیمتش چقدره ؟ داروساز گفت : متاْسفم دخترم ، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم .

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا ، برادرم خیلی بیمار است ، پدرم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من كجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از دخترك پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب!!! فكر میكنم این پول برای خرید معجزه كافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و پدر و مادرت را ببینم , فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشه.

آن مرد «دكتر آرمسترانگ» فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود .

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

 پس از جراحی ، پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم ، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود ،

میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم ؟ دكتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار.....




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: مطالب زیبا، داستان کوتاه و زیبا،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

          

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمه ما تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود «اطلاعات لطفآ» بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

- انگشتم درد گرفته ....

حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به «اطلاعات لطفآ» زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

 




طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

    

از خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.




طبقه بندی: مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، خوشبخت ترین مردم، خوشبختی،
[ یکشنبه 15 اسفند 1389 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

         

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
             




طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
[ یکشنبه 15 اسفند 1389 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

آدم وقتی فقیر میشه، خوبی هاش هم حقیر میشه، اما کسی که زور داره، یا زر داره، عیب هاشو هنر می بینند، چرند هاشو حرف حسابی می شنوند، آروغ های بی جا و نفرت بارشو فلسفه و دانش و دین می فهمند؛ حتی شوخی های خنک و بی ربط او، حضار رو از خنده روده بر می کنه!

ملت ها هم همینجورند!

روزی که ما مسلمان ها پول داشتیم، زور داشتیم، استادهای دانشگاه اسپانیا، ایتالیا، فیلسوف ها و دانشمندهای اروپا، وقتی می خواستند درس بدهند، قبا و لباده ملاهای ما را به تن خود می کردند، خود را به شکل بوعلی و غزالی در می آوردند.

همون که باز، استادهای دانشگاه های ما امروز، تو جشن ها می پوشند، لباس های خودشان را هم از فرنگی ها می گیرند! می خواهند ادای کانت و دکارت را در بیارند، خود را به شکل استادهای دانشگاه اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و انگلیس بیارایند!

صنعتگرهای مسیحی در اروپا، تقلب که می کردند، مارک «الله» را روی جنس های خودشان می زدند، یعنی که این ساخت اروپایی نیست. کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است، حتی روی صلیب، مارک «الله» می زدند!

جنگهای صلیبی که شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم، مسیحی ها و جهودها یکی شدند، سنی به جان شیعه، شیعه به جان سنی، ترکی به جان ایرانی، ایرانی به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار و.... باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمنی، بدبینی، جنگ و جدل؛ حیدری، نعمتی، بالا سری, پایین سری، یکی شیخی، یکی صوفی، یکی امل یکی قرتی.....



ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، بچه های ما می فهمند،
[ شنبه 14 اسفند 1389 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

از آن روزی که عشقت را به از جانم به سر دارم

                                       هرعشقی آمدش گفتم که من از تو حذر دارم

نیــنــجامم  ز بــهر کس  نباشم من غلام غـیــر

                                       چـرا کـه مـن اطـاعـت از یک اربابی دگـر دارم

نــتـرسم از عدوی تــو نـلـرزم مـن ز اغـــیارت

                                         چرا که چون ید پـاکـت به پـیـکارم  سپر دارم

مثــال ماهی بی آب رَوَد جانم همی هــر دم

                                         چه خوش باشم که در مرگم  ز یاد تو اثر دارم 

خــدایــا ! بـهر تو باشم  خدایا ! در رهت میرم

                                        چه خوش از بهر آن مردن کزو جان و جگر دارم

خدایا  ذکر تو گویم ! خدایا  نغمه ات  خوانم!

                                         چه خوش که مدح کنم آنرا کزو زیر و زبر دارم

 

                                                                                   (امیر اکبری)




طبقه بندی: شعر،
[ شنبه 14 اسفند 1389 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

Telegram: mehrdadhabibi

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :